جادههایی هستند که نمیتوان دربارهشان فقط به عنوان یک مسیر نوشت. آنها تبدیل به یک تجربه میشوند. سفر من به یِرِانوس همراه با آغاسی، در قالب سفر «چهارنفره»، دقیقاً چنین تجربهای بود.
وقتی ماشین شلوغی و هیاهوی شهر را پشت سر گذاشت، فهمیدم که این روز قرار نیست فقط یک سفر معمولی باشد. آغاسی از همان ابتدا جملهای گفت که در تمام مسیر با من همراه بود:
«اگر جاده تو را تحت تأثیر قرار نمیدهد، هرگز نباید آن را به دیگران پیشنهاد کنی.»
و شاید راز اصلی «چهارنفره» دقیقاً همین باشد.
امروز سفرها اغلب با تعداد مکانهایی که دیده میشوند سنجیده میشوند. هرچه توقفها بیشتر باشد، روز موفقتر به نظر میرسد. اما اینجا همهچیز متفاوت بود. ما عجله نداشتیم. ما خودِ مسیر را زندگی میکردیم.
هر چند کیلومتر یکبار، طبیعت حال و هوای خود را تغییر میداد. یک لحظه کوهها خاکستری بودند و لحظهای بعد طلایی میشدند. رنگ زرد با سبز ترکیب میشد، سپس سایههای بنفش ظاهر میشدند و در دوردست، رشتهکوههایی با رنگ آبی دیده میشدند. همان جاده بود، همان طبیعت، اما بعد از هر پیچ احساس میکردی وارد دنیایی کاملاً متفاوت شدهای.
من بارها در ارمنستان سفر کردهام، اما آن روز بار دیگر مطمئن شدم که یکی از بزرگترین شگفتیهای کشور ما، تغییر نور است. در چند دقیقه، یک منظرهی واحد میتواند هزار برابر زیباتر شود.
ما دقیقاً زمانی به یِرِانوس رسیدیم که خورشید آماده میشد با روز خداحافظی کند.
توصیف غروب با کلمات تقریباً غیرممکن است. آسمان از صورتی به نارنجی، سپس به قرمز و بعد به رنگهای آرام بنفش تغییر کرد. آبی دوردست دریاچه همهی این رنگها را در خود جای داده بود و باد انگار نمیخواست آرامش این سکوت را برهم بزند.
مدت زیادی هیچ حرفی نزدیم.
و درست در همان سکوت بود که فهمیدم چرا آغاسی این شکل از سفر را انتخاب کرده است؛ یک راننده و سه مسافر.
چهار نفر کافی هستند تا همیشه در ماشین گفتوگو وجود داشته باشد. اما آنقدر کم هستند که هرکس بتواند سکوت خودش را داشته باشد. هیچکس فقط یک تماشاگر نیست. همه تبدیل به بخشی از مسیر میشوند.
آغاسی خودش را فقط یک راننده نمیداند. شاید بهتر باشد او را یک همراه بدانیم. او جادهها را میشناسد، اما تلاش نمیکند تو را هرچه سریعتر به مقصد برساند. وقتی منظرهی زیبایی نمایان میشود، توقف میکند. وقتی ارزش دارد چند دقیقه بیشتر بمانی، به ساعت نگاه نمیکند. وقتی باید داستانی تعریف شود، تعریف میکند؛ وقتی زمان سکوت است، سکوت میکند.
امروز، در دنیایی که همهچیز سریع شده است، «چهارنفره» یک تجمل فراموششده را پیشنهاد میدهد؛ آهستهتر حرکت کردن.
اینجا فقط مقصد مهم نیست. مهمتر از آن، احساسی است که در طول مسیر تجربه میکنی.
آغاسی میگوید سفر خوب سفری نیست که در آن مکانهای زیادی ببینی. سفر خوب سفری است که وقتی به خانه برمیگردی، کمی تغییر کرده باشی. و فکر میکنم دقیقاً همین اتفاق افتاد.
من فقط با عکسهای غروب یِرِانوس به خانه برنگشتم. با این احساس برگشتم که ارمنستان هنوز میتواند مرا شگفتزده کند. اینکه هنوز جادههایی وجود دارند که میتوان در آنها فقط ایستاد، کاری نکرد و خوشحال بود.
«چهارنفره» شاید در نگاه اول فقط یک بستهی گردشگری به نظر برسد. اما در واقع چیزی بسیار بیشتر از این است.
این یک دعوت است برای اینکه یک روز آهستهتر زندگی کنیم. فرصتی است برای اینکه دوباره یاد بگیریم از پنجره به بیرون نگاه کنیم. یادآوری است که گاهی ارزشمندترین لحظهی سفر، یک بنای مشهور نیست؛ بلکه غروب آفتاب از یِرِانوس است، یک فنجان چای زیر آسمان باز، یا سکوتی که با آدمهایی تقسیم میکنی که صبح هنوز غریبه بودند و عصر مانند دوستان قدیمی به نظر میرسیدند.
و اگر روزی جاده شما را به یِرِانوس رساند، عجله نکنید که فقط به مقصد برسید. به اطراف نگاه کنید. زیرا گاهی زیباترین داستان نه از جایی که به آن میرسید، بلکه از جایی آغاز میشود که تصمیم میگیرید توقف کنید.
Յուրաքանչյուր ոք ինչ-որ բանից վախենում է։ Շատերը շների
Մեր կյանքը ճանապարհորդություն է մի վայրից դեպի մյուսը,