سیونیکنزدیک به کوه‌ها: خوستاپ

نزدیک به کوه‌ها: خوستاپ

هر زمان که به سفری می‌روم، چند نکته وجود دارد که برای خودم روشن می‌کنم و تنها پس از آن سفر را آغاز می‌کنم؛ سفرم به خوستاپ نیز از این قاعده مستثنی نبود. شاید همین دلیل باعث شد که سفرم در میانه راه، هم‌زمان هم تمام شود و هم آغاز شود. برای کوتاه گفتن ماجرا، به گروه دیگری از کوهنوردان پیوستم.

محل اقامت روز اول، وِرین واچاگان بود. وقتی رسیدیم، دیگر نیمه‌های شب گذشته بود. تنها صبح متوجه شدم کجا هستیم. طبیعت مرا بیدار کرد و غافلگیری‌ای برایم آماده کرده بود؛ خوستاپ از افقی دیگر، باشکوه و بی‌نظیر، در برابرمان ظاهر شده بود.

حالا با اطمینان می‌توانم بگویم که سفر کردن مرا شجاع‌تر کرده است. برای کشف یک مکان جدید، آماده‌ام آسایش و آرامش را فدا کنم و همچنین برای هر آزمایشی آماده‌ام؛ چرا که در پیش رو، به‌عنوان پاداش پیروزی، منظره‌ای غیرواقعی در انتظار کشف شدن است.

تقریباً یک هفته است که از خوستاپ برگشته‌ام، اما هنوز تحت تأثیر آن هستم. برداشت‌ها و خاطراتم همچنان آن‌قدر رنگارنگ و تازه‌اند. شب را در چادر گذراندیم و کاملاً مشخص بود که امکانات اولیه لازم برای رفع نیازهای طبیعی وجود نداشت. احساس می‌کردم انسان باستانی هستم؛ تنها چیزی که کم داشتم نخستین ابزار بود — یک تیشه، تکه‌ای سنگ که سه سر آن تیز شده باشد. رفع نیازهای طبیعی زیر آسمان باز، در روز اول احساس عمیقی از شرم در من ایجاد کرده بود؛ شبیه وارد شدن به جنگلی تاریک بود، زمانی که چشمانت به تاریکی عادت می‌کنند و جنگل‌نورد شجاع، باتجربه و همه‌توان درونت بیدار می‌شود. گاهی نیز احساسم شبیه یک چهارپای نر بود که برای رفاه و فراوانی فردا، قلمروهایی را «نشانه‌گذاری» می‌کرد.

می‌گویند خوستاپ کوهی مقدس به شمار می‌رود و مردم نیز نام «زاهد» را به آن داده‌اند. بر اساس یکی از ریشه‌شناسی‌های نام کوه، ریشه آن در واژه هوری «خوتو» قرار دارد که به معنای دعاست. از دوران باستان، این کوه محل دعا و زیارت بوده است. بر دامنه خوستاپ، در نزدیکی چشمه‌ای به نام کوزنی، بقایای گارگین نژده، فرمانده ملت ارمنی، نیز به خاک سپرده شده است.

قرار بود صعود به خوستاپ را از سکونتگاه کوهستانی ناوچا آغاز کنیم؛ جایی که در آن اردوگاه چادری برپا کردیم، آتش روشن کردیم و دور آتش حلقه زدیم. در نور کم‌رنگ آتش شروع کردم به تماشای کوهنوردان؛ بی‌صبر بودند و منتظر صعود روز بعد بودیم.

تنها چهار ساعت پس از حرکت از دامنه کوه، به آخرین تپه رسیدیم و پس از آن فقط فتح قله باقی مانده بود. زیبایی قله‌ای که پیش رویمان گشوده می‌شد، نفس را در سینه حبس می‌کرد. سخت بود چشم از آن منظره باشکوه بردارم، اما باید به حرکت ادامه می‌دادیم، به سوی قله.

منحصربه‌فرد بودن کوه‌های سیونیک را دیدم؛ سرکش و تسخیرناپذیر، در دوردست مانند جنگجویانی که در صف ایستاده‌اند، سربرافراشته، باشکوه و سرشار از غرور، ما و حرکاتمان را زیر نظر داشتند. چه ذخیره عظیم و بی‌پایانی از داستان‌های انسانی را در خود حمل می‌کنند؛ چه تعداد آدم مانند ما را پذیرفته‌اند، داستان‌هایشان را شنیده‌اند و سپس در سکوت بدرقه‌شان کرده‌اند، بدون ذره‌ای تکبر.

Wild UP: سیونیک | صعود وحشی: سیونیک

هر یک از آن‌ها رنگ و ویژگی خاص خود را دارد. ناخودآگاه می‌خواهی از آن‌ها عکس بگیری، اما می‌دانی که نمی‌توان تمام زیبایی‌شان را در یک قاب ثبت کرد.

هنگام راه رفتن فهمیدم که کوه‌ها غرور را دوست ندارند. تا آن زمان، در دنیایی زندگی می‌کردم که برایم خوشایند و راحت بود و به نظر می‌رسید می‌توانم قوانین را تعیین کنم و مدت حضورم در اینجا را آسان‌تر کنم. احساس تلخی دیری نپایید که از راه رسید.

در دنیای کوه‌ها، ما موجودی کوچک و ناچیز هستیم و اگر برای لحظه‌ای چشمانت را ببندی و شنوایی‌ات را تیز کنی، متوجه زندگی موازی‌ای می‌شوی که در کنار تو جریان دارد؛ تلاش خستگی‌ناپذیر حشرات، پرواز منظم پرندگان و برخوردها و گفت‌وگوهای هماهنگ، و گاه شبیه نبرد، میان باد و پوشش گیاهی.

و در لحظه‌ای که احساس می‌کنی منبع نیروی لازم برای ادامه دادن به پایان رسیده است، باید به ندای کوه‌ها گوش بدهی. آن‌ها تو را محکم، اما نه با خشونت، به جلو می‌رانند و به تو می‌فهمانند که در زندگی، اگر هدفی داری، باید تلاش کنی.

در نهایت، طبیعت نه‌تنها الهام‌بخش است، بلکه یک معلم نیز هست.

عبارت «از زیبایی کور شدن» را تنها در خوستاپ می‌توان واقعاً درک کرد. ما مهمان کوه بودیم و کوه نیز مهمان‌نواز بود. شروع کرد به افسون کردن و مجذوب کردن ما. از فریادهای مختلف شگفتی و تحسین فهمیدم آنچه می‌بینم یک خیال یا رؤیا نیست، بلکه واقعیت است. ابرها مانند جوانانی سرزنده ما را احاطه کرده بودند. احساسات چنان زنده بر چهره‌هایمان نقش بسته بود که طبیعت نیز همراه ما به وجد آمده بود. ابرهای سفید با لطافتی ابریشمین حتی بیشتر به ما نزدیک شدند و منظره در برابر چشمانمان با پرده‌ای ظریف پوشیده شد.

نمی‌دانم چگونه می‌توانم حتی تکه‌ای از شکوه خوستاپ را به شما منتقل کنم. بارها و بارها در ذهنم رنگ‌ها و سایه‌ها را انتخاب می‌کنم، اما بی‌فایده است. اینجا یکی از آن مکان‌هایی است که درباره‌شان در سکوت سخن گفته می‌شود؛ با احساس کردن.

Instagram
Հետևեք ինձ